دقایقی دیگر سال تحویل میشه و من دو عزیز شیرین تر از جانم را کنار خود ندارم
.قرآن، سبزه و آب توی سینی آماده است تا وقت تحویل سال برسه.
همه چی هست، جز شما !
راستی بابایی!عیدیت امسال آماده نیست.؟؟
وای که امسال چه تلخ است لحظه تحویل سال نو .
گلپرم، امسال را دیگر خودت تحویل کن
شادی ام را با نفسهای خودت تکمیل کن
گلپرم! این سفره کم دارد نگاهت را، بیا
جیب های کوچکت را غرق در آجیل کن
آخ ! بابایی فدای لحظه های شادی ات
خنده هایت را به غم های دلم تحمیل کن
بی شما جان میدهم در لحظه تحویل سال
گلپرم، امسال را دیگر خودت تحویل کن
تحویل نمی گیرم سالی را که بی شما تحویل شود .
روزي استاد شهريار نامه اي دريافت مي کند که روي پاکت يا داخل آن نشاني از فرستنده اش نبود…
شهريار
.عکست را در مجله اي ديدم خيلي شکسته شده اي، سخت متاثر شدم. گفتم: خداي من اين چ.هره ي دلداه ي من است؟ اين همان شهريار است؟ اين قيافه ي نجيب و دوست داشتني دانشجوي چهل سال پيش مدرسه دار الفنون است؟ نه من خواب مي بينم. سخت اشک ريختم. بطوريکه دختر کوچکم سهيلا علت دگرگونيم را پرسيد؟ به او گفتم: عزيزم، براي جواني از دست رفته و خاطرات فراموش نشدني آن دوران. به ياد آن شبي افتادم که مي خواستي مرا به خانه مان برساني، همان که به در خانه رسيديم گفتم نمي گذارم تنها برگردي و وقتي ترا به نزديک منزلت رساندم تو گفتي صحيح نيست يک دختر در اين دل شب تنها برود و دوباره برگشتيم و آنقدر رفتيم و آمديم که يکدفعه سپيده دميده بود… و يادت هست که والدينم چه نگران شده بودند. آيا يادت هست به ييلاقمان پياده آمده بودي و من در اتاق به تمرين سه تاري که بمن ياد داده بودي مشغول بودم و اکنون نيز گهگاه سه تار را بدست مي گيرم و غزل زير ترا زمزمه مي کنم:
گذشته من و جانان به سينما ماند
خدا ستاره ي اين سينما نگه دارد”
استاد که چهره اش دگرگون شده بود سپس به دوست و همدم خود مي گويد:
درست نوشته است روزي از من خواسته بود تا از دارالفنون مرخصي بگيرم و به ييلاقشان بروم و وقتي همکلاسي ها از حالم با خبر شدند مرخصيم را از رئيس دارالفنون گرفتند و من شبانه خود را به ييلاق او رساندم. و چون چراغ اتاقش روشن بود در دستگاه شور با سه تار و با چشمان اشکبار غزلي را که سروده بودم را با صداي بلند خواند:
باز کن نغمه جانسوزي از آن ساز امشب
تا کني عقده ي اشک از دل من باز امشب
ساز در دست تو سوز دل من مي گويد
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب
مرغ دل در قفس سينه من مي نالد
بلبل ساز ترا ديده هم آواز امشب
زير هر پرده ساز تو هزاران راز است
بيم آن است که از پرده فتد راز امشب
گرد شمع رخت اي شوخ من سوخته جان
پر چو پروانه کنم باز به پرواز ناز امشب
کرد شوق چمن وصل تو اي مايه ي ناز
بلبل طبع مرا قافيه پرداز امشب
شهريار آمده با کوکبه ي گوهر اشک
به گدايي تو اي شاهد طناز امشب
و تا صداي مرا شنيد مي خواست خود را از پنجره به بيرون بيندازد که با التماسهاي من منصرف شد و سپس پدر و مادرش مرا به خانه اشان بردند و هنگامي که ما را تنها گذاشتند غزل زير را سرودم:
پروانه وش از شوق تو در آتشم امشب
مي سوزم و با اين همه سوزش خوشم امشب
در پاي من افتاد سر از شوق چو دانست
مهمان تو خورشيد رخ و مهوشم امشب
در راه حرم قافله از سوسن و سنبل
وز سرو و صنوبر علم چاوشم امشب
بزداي غبار از دل من تا بزدايد
زلف پريان گرد ره از افرشم امشب
کوبيده بسي کوه و کمر سر خوش و اينک
در پاي تو افتاده ام و بي هشم امشب
يا رب چه وصالي و چه روياي بهشتي است
گو باز نگيرد سر از بالشم امشب
بلبل که شود ذوق زده لال شود لال
اي لاله نپرسي که چرا خامشم امشب
در چشم تو دوريست بهشتي که نوازد
با جام در افشان و مي بيغشم امشب
ما را بخدا باز گذاريد خدا را
اين است خود از خلق خدا خواهشم امشب
قمري ز پي تهنيت وصل تو خواند
بر سرو سرود غزل دلکشم امشب”
و روز بعد استاد پاسخ نامه دوست جوانيش را که پري خطاب مي کرد چنين سرود:
پير اگر باشم چه غم، عشقم جوان است اي پري
وين جواني هم هنوزش عنفوان است اي پري
هر چه عاشق پير تر عشقش جوانتر اي عجب
دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است اي پري
پيل مــاه و سال را پهلو نمي کردم تهي
با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است اي پري
هر کتاب تازه اي کز ناز داري خود بخوان
من حريفي کهنه ام درسم روان است اي پري
ياد ايامي که دل ها بود لبريز اميد
آن اوان هم عمر بود اين هم اوان است اي پري
روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت
نوشدارويش، هنوز از پي دوان است اي پري
با نــواهــاي جـــرس گاهـــي به فـــريادم بــرس
کيــــن ز راه افــتاده هم از کاروان است اي پري
کـــام درويشـــــان نداده خـدمت پيران چه سود
پيــــر را گــــو شــهريار از شبروان است اي پري”
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، فرداها
میرهم از خویش و میمانم ز خویش
هرچه بر جا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان میشود
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گُل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشم های ناشناسی می خزند
روی دفتر ها وکاغذ های من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی.نقش دستی .شانه ای
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها وهفته ها وماهها
چشم تو در انتظار دیدنم
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام میماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
درباره این سایت